![]() |
![]() |
|
| به دنبال چیزی میگردم. چیزی که از نیرنگستان هولناک قرن برهاندم. |
|
«فیلم کوتاهی دربارهی عشق». فیلمی که با آن زندگی کردهام و از بارها دیدن آن سیر نمیشوم. در این فیلم، کیشلوفسکی به طرز خارقالعادهای ساده، آنقدر ساده که باور نمیکنی همهچیز اینقدر ساده باشد، عشق را نشان میدهد، و من در پایان هر بار دیدنش، آرزو کردهام با آن دوربین مخصوص اپرا، خیره شوم، به یخهایی که «تومک» به صورتاش چسبانده، به «ماگدا» که بیقرار، به شیشهی اتاق «تومک» نگاه میکند، و آن زن صاحبخانه که با دوربین، ضیافت نافرجام «تومک» و «ماگدا» را نگاه میکند. نه فقط همین فیلم، تمام کارهای کیشلوفسکی آنقدر با ارزش هستند که من، حتماً او را در بین ۳ کارگردان محبوب خودم قرار دهم، هر چند قضاوت من کاملاً شخصی باشد، حتی اگر آن دیگری «چارلی چاپلین» باشد، و هیچوقت نتوانم سومی را انتخاب کنم. دیگر کسی نمیتواند با اینهمه ظرافت، با سایهای، از پشت شیشهی اتاقی، شکست سنگین مردی را نشان دهد، آنطور که او در فیلم «سفید» نشان داد. صحنهی قتل، در «فیلم کوتاهی دربارهی قتل» را چه کسی میخواهد تکرار کند؟ یا لحظهای که در «بیپایان»، «اولا» برای پسرش «یانسکی»، از عشقبازی با شوهرش میگوید؟ به یاد کریستوف کیشلوفسکی، که امروز، سالروز درگذشتش است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 اسفند1388ساعت 1:10 توسط 7 |
|
|
اشک تمساح مقالهای است از صادق هدایت که با امضای ک.ز در شمارهی نخست روزنامهی رهبر به تاریخ دهم بهمن ١٣٢١ منتشر شده است. اشک تمساح – اثر: صادق هدایت در موقعی که ناموس فلک بر باد رفته و بیشتر کشورهای دنیا یکپارچه آهن و آتش و خون شده است، شهرها تبدیل به خاکستر میشود و هنرمندان و دانشمندان مثل برگ خزان به زمین میریزند و هیولای فقر و گرسنگی و ناخوشی روی سر مردم سایه افکنده، عوض این که معایب گذشته را گوشزد بنماییم تا تکرار نشود، به اصلاح داخلهی خودمان بپردازیم و اقدامات جدی برای نجات مردم بکنیم، از هر گوشه و کنار، یکدسته میهنپرست فداکار و ناجیان دلسوخته قیام کرده دائماً... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 آبان1388ساعت 23:16 توسط 7 |
|
|
کتابامو فروختم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 آبان1388ساعت 1:11 توسط 7 |
|
|
«صدای یکدسته گزمهی مست از توی کوچه بلند شد که میگذشتند و شوخیهای هرزه با هم میکردند. بعد دستجمعی زدند زیر آواز و خواندند: بیا بریم تا می خوریم شراب ملک ری خوریم حالا نخوریم کی خوریم؟» *** دیشب بوف کور صادق هدایت را برای چندمین بار خواندم. لازم نیست این کتاب را معرفی کنم یا از آن تعریف کنم، اما نظر شخصی من اینست که در تاریخ ادبیات معاصر، نظیر ندارد. حالا فقط چند جمله را که بیشتر از همه رویم تأثیر گذاشته، اینجا مینویسم: افکار پوچ! – باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه میکند – آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمدهاند؟ آیا آنچه حس میکنم، میبینم و میسنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟ *** من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتاً برایم ضروری شده است مینویسم - من محتاجم، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم، به سایهی خودم ارتباط بدهم – این سایهی شومی که جلو روشنایی پیهسوز روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه را مینویسم به دقت میخواند و میبلعد – این سایه حتماً بهتر از من میفهمد! فقط با سایهی خودم خوب میتوانم حرف بزنم، اوست که مرا وادار به حرف زدن میکند، فقط او میتواند مرا بشناسد، او حتماً میفهمد... میخواهم عصاره، نه، شراب تلخ زندگی خودم را چکهچکه در گاوی خشک سایهام چکانیده به او بگویم: «این زندگی من است!» *** راستی امروز فیلم لئون (Leon) را هم برای چندمین بار دیدم. و هر بار که میبینم بهتر از دفعهی قبلش میشود. بازیها و کارگردانی و موسیقی متن و هر چیز دیگر فیلم، اینقدر فوقالعاده است که آدم هیچوقت ازش خسته نمیشود. به هر حال ژان رنو (Jean Reno) خودش را با این فیلم جاودانه کرد، ضمناً بیانصافیست که از بازی زیبای گری اولدمن (Gary Oldman)، و ناتالی پورتمن (Natalie Portman) - همان دختر کوچولوی دوست داشتنی که حالا دیگر برای خودش خانمی شده - یاد نکنیم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 مهر1388ساعت 23:15 توسط 7 |
|
|
به او گفتم قرار است با قطار به بوستون بروم. میخواست بداند بوستون کجاست. گفتم: «تقریباً در چهارصد کیلومتری اینجاست.» - به دوری فضا هست؟ - اگر راهت را همانطور ادامه دهی به آنجا هم نزدیک میشوی. - فکر میکنم بهتر است به کرهی ماه بروی. سفینه بهتر از قطار است. - موقع برگشتن همینکار را میکنم. جمعه از بوستون به ماه پرواز مستقیم هست. به محض اینکه به بوستون رسیدم یک صندلی رزرو میکنم. - خوبه، بعد میتوانی برایم تعریف کنی ماه چه شکلی است. - اگر آنجا سنگ پیدا کردم یکی برایت میآورم. - برای پل چه؟ - برای او هم یکی میآورم. - نه متشکرم. - چرا؟ - نمیخواهم. پل سنگ خودش را در دهانش میگذارد و خفه میشود. - به جایش چه میخواهی؟ - یک فیل. - در فضا که فیل پیدا نمیشود. - میدانم. تو که به فضا نمیروی. - راست میگویی. - و شرط میبندم که در بوستون فیل پیدا میشود. - شاید راست میگویی. فیل صورتی میخواهی یا سفید؟ - فیل خاکستری. یکی که چاق باشد و خیلی چین و چروک داشته باشد. - اشکال ندارد. آنها را راحتتر از بقیه میشود پیدا کرد. میخواهی در جعبه برایت بیاورم یا به قلاده ببندم و به خانه بیاورم؟ - فکر میکنم بهتر است سوارش شوی و به خانه بیایی. رویش بنشین و تاجی سرت بگذار. درست مثل یک امپراتور. - امپراتور کجا؟ - امپراتور پسر کوچولوها. - امپراتور باید امپرانزیس هم داشته باشد؟ - حتماً. مامی امپرانزیس است. او خوشش میآید. شاید بهتر باشد بیدارش کنیم و به او هم بگوییم. - بهتر است اینکار را نکنیم. میخواهم وقتی به خانه برگشتم سورپریز شود. - فکر خوبی است. در هر صورت تا وقتی با چشمهای خودش نبیند که باورش نمیشود. - همینطور است. و اگر فیل پیدا نکردم که نمیخواهیم ناراحت شود. - اوه، بابا، تو پیدا میکنی. نگران نباش. - از کجا آنقدر مطمئنی؟ - چون تو یک امپراتور هستی. یک امپراتور هرچه که بخواهد به دست میآورد. --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- «اتاق دربسته، جلد سوم سهگانهی نیویورک، پل استر» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:8 توسط 7 |
|
|
چیزی حس نمیکنم، چیزی نمیگویم، او مرا در بازوانش میگیرد و با نخی لبهایم را تکان میدهد، با قلاب ماهیگیری، نه، نیازی به لب نیست، همه جا تاریک است، کسی نیست، سرم چه شده، لابد در ایرلند جایش گذاشتهام، توی پیالهفروشی، باید هنوز همانجا باشد، روی پیشخوان، لیاقتش همین بود. ساموئل بکت - متنهایی برای هیچ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 1:17 توسط 7 |
|
|
کتاب «دیدگاهها» مشتمل بر تعدادی از مقالات مصطفی رحیمی، مترجم و صاحبنظر ادبی، تاریخی، سیاسی و اجتماعی است. یکی از معروفترین آثار ترجمهای مصطفی رحیمی، ترجمهی مقالههایی در زمینهی ادبی و اجتماعی آثار «آلبر کامو» نویسنده و فیلسوف بزرگ فرانسوی است که تحت عنوان «تعهد اهل قلم» به چاپ رسیده است. اما در کتاب «دیدگاهها» با مقالات گوناگونی به قلم مصطفی رحیمی از جمله دربارهی بابک، سیاوش و... روبرو میشویم که این مقالات را به اختصار معرفی میکنم. بابک، حماسهای در تاریخ: مطالب این مقاله (با استناد به منابع تاریخی) در اطراف شخصیت بابک (پاپک) خرمدین، دشنامها و اتهاماتی که در طول تاریخ متوجه وی شده و نیز زندگی او نگاشته شده است. در این مقاله، نگارنده با معرفی محیط اجتماعی بابک، تأثیری که آیین مزدک بر او گذاشته و نیز ترکیب اجتماعی خرمیان، سعی در پیدا کردن چهرهی واقعی او در میان اسناد این تاریخ مشوش دارد. سپس با بیان پیمان سهگانهای که میان بابک، مازیار و افشین برقرار شده، به بررسی قیام مازیار و خیانت افشین میپردازد و بابک را یک «انقلابی تنها» معرفی میکند، سپس به دنبال علل شکست بابک میگردد. داستان سیاوش، تمثیلی از عظمت و فاجعهی اخلاق: این مقاله بازبینی یک اسطوره است. اسطورهی سیاوش، انسانی پاک و اخلاقمدار که درست در نقطهی مقابل کاووس، شاه ایرانی قرار میگیرد. مصطفی رحیمی در این مقاله، به بررسی جوانب سرنوشتساز حکایت این شاهزادهی ایرانی میپردازد. فاجعهای که به زعم مؤلف: «در این است که (سیاوش) از اصول اخلاقی، مطلقی میسازد.» سیاوش آنقدر بر سر پیمانی که افراسیاب مدتها پیش آن را شکسته، میماند تا: «دیگر عظمت سیاوش در هم میشکند و از ستیغ انسان کامل فرو میافتد. مسئلهی خود مطرح نیست: سیاوش، انسانی به عظمت سیاوش را دستبسته تسلیم افراسیاب میکند.» و بازخوانی داستان سیاوش با مقایسهی بین او و استادش، رستم، دریچهای است به فهمی جدید از این اسطورهی ناب ایرانی. غرب و شرق، در تسلط و رهایی: نویسنده در این مقاله به رونمایی جدیدی از نوع استعمار غربی میپردازد که در سه مقولهی امپریالیسم سیاسی، اقتصادی و فکری قرار میگیرد. البته موضوع بحث در این مقاله، امپریالیسم فکری است. غرب در قالب امپریالیسم فکری تلاش میکند خود را در همهی زمینهها اعم از فلسفه، هنر، دانش، جهانبینی و اخلاق، برتر از همهی ملتها وانمود کند. در اینباره نویسنده به بررسی علل خاستگاه غربی برخی از این مسائل میپردازد و سپس متذکر روابط شرق و غرب دربارهی آنها میشود. اما نکتهی مهمتر، نوع تقسیمبندی موجود (شرق و غرب) است که با اشکال جدی مواجه است. پس از برشمردن این اشکالها، باید دید که آیا غرب (اروپا و آمریکا) امانتدار فرهنگ و تمدن و مسائلی نظیر فلسفه، دموکراسی، علم و تمدن بوده است یا صاحب آنها؟ سپس با برشمردن ریشههای سلطهجویی غرب، به دنبال راهکارهایی برای رهایی از دام غربیها میگردد. دامهایی که در بدترین حالت، لازمهاش ناانسان بودن ما شرقیهاست. «در داستان سیاوش میخوانیم که شاهزادهی ایرانی برای نشکستن پیمانی که با افراسیاب، افراسیاب ستمکار، بسته است چه مصائبی را به جان میخرد. اما فرهنگ بازرگانی (امپریالیسم) بسیار صاف و ساده به بشر میآموزد که جز زور، هیچچیز بر روابط بینالمللی حاکم نباشد. درآوردن استعمار و نواستعماری به صورت یک نهاد اجتماعی، در واقع پشت کردن به هرگونه اخلاقی است و تقنین به تجاوز و خشونت. فرهنگ بازرگانی خشونت مخالفان را به شدت تقبیح میکند اما از یاد میبرد که خود بزرگترین نیرودهندهی قهر و خشونت است. این فرهنگ مغز و دست انسان را به قرن بیستم رسانیده اما دل آدمیان را در عصر حجر نگاهداشته است.» انسانسالاری: در این مقاله، نویسنده تعریفی ساده از انسانسالاری ارائه میکند و سپس به بررسی دموکراسی غربی و شرقی و معایب و محاسن آنها میپردازد. سپس دموکراسی در کشورهای عقبمانده را بررسی میکند. اما در نظامهای دموکراسی شرقی و غربی، دو مسئلهی اخلاق و فرهنگ از یاد رفته است که ضمانت اجرای آنها وجود دموکراسی و برابری اقتصادی است. و به اعتقاد نویسنده، انسانسالاری به حل مسائل متعددی بستگی دارد از قبیل: آزادی از قید فرهنگ بازرگانی، آزادی از بوروکراسی و... آشنایی با آرتور آداموف: نویسنده در این مقاله، به معرفی آرتور آداموف نمایشنامهنویس و یکی از بانیان تئاتر مشهور به تئاتر پوچی میپردازد. از تخیل تا واقعیت: این مقاله سخنی است دربارهی کتاب «قضیهی رابرت اوپنهایمر» مخترع بمب اتمی، نوشتهی «هاینار کیپهارت» ترجمهی نجف دریابندری و لزوم نمایاندن واقعیت به صورت رئالیسم عریان در هنر. دیگر مقالات: فروم و جامعهی سالم امه سرز، ندای وجدان ملت خود چهرهی فانون در دوزخیان زمین |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 تیر1388ساعت 1:55 توسط 7 |
|
|
متن کامل داستان انفجار بزرگ اثر هوشنگ گلشیری:
میگویم چرا یکی زنگ نمیزند بگوید: «فضلالله خان! اولین دندان پسرم کیومرث، همین امروز صبح نیش زد؟» میشنوی امینه آغا؟ اینها همهشان فقط بلدند نفوس بد بزنند، ناله کنند که: «عمهجانم فوت کرده.» دندههام، این دندهی راستم، اینجا، درد میکند. آنوقت من حرفی نمیزنم. چندین و چند سال است، میشنوی زن، پای راستم دائم انگار که گر گرفته باشد، میسوزد. اما من حرفی نمیزنم. رفیق راه پیری من است این درد، گفتن ندارد. به قول استاد: «کلوخهی غم را باید به آب دهان خیس کرد و به زبان هی چرخاند و چرخاند و بعد فرو داد.» گفتن ندارد... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 0:11 توسط 7 |
|
|
در سال 1960 بر اساس نقطهنظرات ویلیام گس (William H.Gass)، فراداستان به این صورت تعریف شد: «فراداستان، داستانی است دربارهی داستان.»
در سال 1970 تعریف دیگری ارائه شد که طبق این تعریف میتوان گفت: «در واقع اصطلاح فراداستان به رمانها و داستانهایی اطلاق میشود که از خودآگاهیای که دربارهی خود داستان هست، صحبت به میان میآورد.» باید در نظر داشت که فراداستان، طبق نموداری که منتقدین رسم کردهاند، درست میان منطقهی داستان و نقد قرار میگیرد. در واقع قالب و ساختار فراداستانها بیشتر شبیه داستان است و تفسیر و تحلیلی که در بطن این قبیل آثار صورت میگیرد تا آنجا که به نقد خود میپردازد، این آثار را به نقد شبیه میسازد. اما به هر حال نکتهی حائز اهمیت این است که نویسنده باید این نقد را به موازات بیان ماجرای داستانی به کار بگیرد زیرا فراداستان، به هر ترتیب یک ژانر داستانی است. در این میان دو روش دربارهی فراداستان وجود دارد که دارای مؤلفههای مشترکی نیز هستند. تبیین چگونگی رابطهی داستان و زندگی، یکی از این مؤلفههاست. دیگر، اهمیت به خود داستان است و میتوان گفت القای مفاهیمی همچون «تردید» و یا «عدم قطعیت» به وسیلهی ایجاد ابهام و ساختار معماگونه نیز، از مؤلفههای مشترک این دو دیدگاه است. روش اول: قرار گرفتن داستانی درون داستان اصلی – البته میتوان بیش از یک داستان را درون داستان اصلی قرار داد -. در اینجا، داستان اصلی و داستان درونی، مکمل هم هستند و در روند تکامل همدیگر نقش اساسی دارند. مثلآً داستان درونی میتواند از معمای داستان اصلی گرهگشایی کند. حال اگر این رابطه را بسط دهیم، میتوانیم داستان مورد نظر را داستانی درون داستان زندگی در نظر بگیریم (مجاز جز به کل). و به این طریق، نویسنده در واقع چگونگی تأثیرگذاری داستان در روند زندگی را نیز به طور ضمنی تبیین میکند. برای نمونه، داستانهای "شیرینی عسلی" و "رویت دختر صددرصد ایدهآل در صبحگاه بهاری" آثار هاروکی موراکامی و نیز نمایشنامهی "هملت" اثر ویلیام شکسپیر، به این صورت هستند. روش دوم: در این روش، در واقع فرآیند نویسندگی و عمل نویسنده حین نوشتن و طرز به کار بردن تکنیکها و احیاناً نمادها و نشانههای درون متن و بعضاً گرهگشایی آنها مورد بحث قرار میگیرد. در اینجا میبینیم که نویسنده، گاه در مقام منتقد قرار میگیرد و داستان خود را، درون خود داستان، نقد میکند. و یا موضوع داستان، نقد داستانیست که قبلاً نوشته شده. غالباً داستانی که درون داستان اصلی مورد بحث قرار میگیرد، در حین روایت داستان اصلی شکل میگیرد و نقد میشود. برای نمونه میتوان به داستانهای "آقای نویسنده تازهکار است" و "وعدهی دیدار با جوجوجتسو" آثار بهرام صادقی اشاره کرد. اما در این میان کسانی هم هستند که فراداستان را شاخهای از شاخههای ادبیات پستمدرن با تمام یا اکثر مؤلفههای آن میدانند. شاید بارزترین مؤلفههای ادبیات پستمدرن و به طور کلی، جوامع پستمدرن که در فراداستان نیز وجود دارد، مفهوم «تردید» و «عدمقطعیت» باشد. البته، گاه این مفهوم از طریق ایجاد «تردید» در مخاطب بیان میشود. یعنی اینکه نویسنده با استفاده از ساختار پیچیده و طرح معماگونهی داستان و در نهایت القای «تردید» دربارهی داستان – و نیز با استفاده از تبیین رابطهی داستان و زندگی که شرح داده شد – به مخاطب القا میکند که هیچ چیز قطعی نیست و همه چیز در هالهای از ابهام قرار دارد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 0:47 توسط 7 |
|
|
وقتی میتوانی ببینی، نگاه کن وقتی میتوانی نگاه کنی، رعایت کن «از کتاب مواعظ» کوری همه را گرفتار کرده است. پلیدی و پلشتی همه جا را فراگرفته است. بشریت از معنای خود تهی شده و در کثافت غوطه میخورد. این رمان «کوری» ساراماگو است. یک نوع کوری مجازی، نه از نوع فیزیکی که میشناسیم. کوریِ سفید. یک نوع کوری درونی که برای اولین بار در بهترین مکان ممکن رخ میدهد. در یک چهارراه، پشت چراغهای راهنمایی. جایی که اگر کور شوی، دیگر نمیتوانی ببینی و در نتیجه، نمیتوانی رعایت کنی و این رعایت نکردن میتواند علت حوادث بسیار وحشتناکی باشد. اگر رعایت نکنیم چه اتفاقی میافتد؟ بینظمی. بینظمی حاکم میشود. و این یعنی بازگشت به بینظمی اولیه. یک حرکت ارتجاعی، حرکتی برخلاف جهت جریان آب. آن بینظمی که به قول فلاسفهی یونانی، در ابتدا، در ازل وجود داشته است. آن بینظمی که همهی نیروهای شر در تمام اساطیر، به دنبال بازگشت به آن بودند. چیزی که آن را «هیولا» یا «خاویه» مینامیدند. از طرفی «هیولا» نماد نیروهای بدی نیز هست. در واقع این بازگشت میتواند به معنای تثبیت حکومت شر و بدی باشد. رمان کوری در یک شهر ناشناس اتفاق میافتد. یکنفر از اهالی این شهر، پشت چراغ قرمز در یک چهارراه، دچار نابینایی میشود. یک نوع نابینایی که مسری است. بیماری از همان یکنفر شروع میشود و شیوع پیدا میکند. هر کسی که به نوعی با فرد بیمار در تماس باشد، کور میشود. یکنفر داوطلب میشود که به فرد نابینا کمک کند. اما از موقعیت استفاده کرده، ماشین او را میدزدد. او نابینای بعدی خواهد بود. بیماری به این ترتیب شیوع پیدا میکند تا اینکه مقامات شهر احساس خطر میکنند. تصمیم میگیرند که افراد نابینا را قرنطینه کنند. اما از طرفی، کسی حاضر نیست در میان جمع کوران باشد تا برای برطرف کردن احتیاجات اولیه، به ایشان کمک کند. پس میتوانید تصور کنید که مکان قرنطینه به چه وضعی درمیآید. زشتی و کثافتی در آن محل پدید میآید که در کمتر رمانی نظیرش را میبینیم. برای خوانندهی رمان – که احیاناً مخاطب آن نیز هست – پیداست که این نوع کوری و وضع نکبتباری که اشخاص رمان به آن مبتلا میشوند، سراسر استعاره است. کلید درک این استعاره در دستان «همسر دکتر» است. در این رمان هیچکس با اسم خاص نامگذاری نمیشود. «همسر دکتر»، «دزد ماشین»، «دختر عینکی»، «پیرمردی که یک چشمش را با چشمبند سیاه میبست» و... اگر «نام» را به معنای یکی از المانهای هویت فردی بدانیم، این شهر، شهر افراد بیهویت است. افرادی که در خلال داستان، با یادآوری خاطراتشان و آخرین تصویرهایی که «دیدهاند» به دنبال شناختن هویت خود هستند. اما در این میان، تنها یکنفر است که با وجود نزدیکی به جمع کوران، دچار این بیماری مسری نمیشود: «همسر دکتر». او تنها کسی است که کور نمیشود و در واقع تنها کسی است که: میبیند، نگاه میکند و رعایت میکند. به این معنا که وظایف همسری و انسانی خود را تمام و کمال انجام میدهد. به همین دلیل، هیچگاه به کوری مبتلا نمیشود. هموست که در آن شرایط سخت و نکبتبار در کنار همسرش میماند و البته از بیماران دیگر نیز غافل نیست. سعی میکند بدون آنکه کسی بفهمد او نابینا نشده، و در بسیاری از موارد، حتی بدون آنکه او را بشناسند، به دیگران کمک کند. ساراماگو در رمان «همهی نامها» می نویسد: «بزرگترین احترام به انسان این است که آدم برای یک ناشناس گریه کند.» اینجا نیز میبینیم آننوع دوستداشتنی را که به دور از هرگونه مصلحتاندیشی و نفع شخصی است. اینگونه است که «همسر دکتر» هیچگاه کور نمیشود. وضعیتی که شهر بینام ساراماگو به آن دچار میشود، تقاص سرپیچیهای مردم آن از اصول انسانی است. و این شهر بینام، مابهازای دنیای بیهویت ماست. دنیایی که ما باید برایش نامی انتخاب کنیم. برگرفته از مقدمهی «کوری» به قلم عباس پژمان ترجمهی مهدی غبرایی، انتشارات نیلوفر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 1:55 توسط 7 |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دراز کشیدم و بر زمین گوش نهادم و شنیدم که زمین در گردش به گرد خویش، با گامهایی پرشتاب به سوی گندیدگی میرفت.
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
نقد معرفی کتاب معرفی نویسنده داستان مقاله |
| پیوندها |
|
شهر در چارچوب حضور خلوت انس دیباچه انجمن نویسندگان کرج تئوری آشفتگی سینمابلاگ محمدعلی خبیر آری کوچک روزنامه آفتاب یزد روزنامه اعتماد کتابخانه مجازی قفسه |
|
RSS
|